یعقوب لیث پشت دروازه شهر

 اتاق مدرسه نظام که شد ساختمان موقت مجلس ، جمعیت وکلای در آن رفتند و خدا می داند صنیع الدوله چقدر به زحمت می افتاد تا به این جمعیت که همگی از ملاکین و خوانین و اصناف و شاهزادگان هم بودند بفهماند که آداب مجلس یعنی چه !

مجلسی که هنوز آیین نامه نداشت و برای اداره اش صنیع الدوله یاد می داد که وکلا  نباید خدم و حشم و قلیان با خود به مجلس بیاورند و احتشام السلطنه هم مامور شده بود تا در ذهن وکیلان فرو کند که در مجلس روی قالیچه و با تشکچه و بالشتی زیر دست نمی توان نشست و آداب مجلس جلوس بر صندلی است و نیز ، وکلا با صدای بلند هنگام احوال پرسی با یکدیگر تعارف نکنند و قبل از صحبت از رییس اجازه بگیرند و هر زمان که خواستند بحثی نکنند و بگذارند هر صحبتی و هر درخواستی به ترتیب و نظم باشد .

همین مجلس اول که حتی آداب نمی شناخت و تازه آداب دانی می آموخت در تاریخ سربلند است که استقلال داشت و با همین استقلال بود که هنوز حکم شاه خشک نشده بود با استقراض بیست کرور تومان از خارج برای مخارج دولت مخالفت کرد و همان ابتدا بانک ملی را از کیسه خودشان بنا کردند تا زیر منت بانک خارجی نباشند و کم نبودند زنان فقیری که طلاهای کوچک و اندک خود را می آوردند تا کمکی کرده باشند .

همین مجلس آداب ندان اما در خیال آزادی بود و به هر بی آدابی و بی اجازه رییس سخن گفتن توانست آصف الدوله حاکم خراسان که در کار فروش دختران ترکمانی بود را از مقامش عزل کند و کامران میرزا وزیر بی تدبیر جنگ و ظل السلطان حاکم خونریز اصفهان را هم به سرنوشت آصف الدوله دچار کند .

همین مجلس است که حاجی سید نصر الله نماینده ذاکرین و وعاظ در آن اولین نطق آزادی را می گفت : " باید طوری باشد که آزادی در نطق باشد تا هر کس هر چه می داند با استدلال بگوید ... ، البته هر مطلبی را منکر و مخالفی است ، اگر کسی حرفی بزند که به نظر اولیه منافی باشد ، مخالف مجلس و ملت قلمداد می شود و این مطلب موجب سلب امنیت و اطمینان است . " و آن سوتر چند صندلی دورتر حاج میرزا علی آقا مجتهد نماینده خراسان بود که تفسیرش را از حاکم و وزیر چنین گفت : " در سابق وزیر و حاکم یک معنی داشت و حالا معنی دیگر ، حالا وزیر و حاکم کسی را می گویند که قانون مجلس را به محض اینکه به او دادند اجرا کند . "

وقتی محمد علی شاه در تاجگذاری اش حتی یک نماینده هم دعوت نکرد ، مارلینگ سفیر انگلیس در نامه ای به لرد گری وزیر خارجه بریتانیا نوشت که"  ایران آمادگی حکومت مشروطه را هنوز ندارد و تا دو نسل دیگر هم هم آمادگی پیدا نخواهد کرد ."  انگلیس و روس شک نداشتند که این حکم هم به سان هزاران حکم دیگر اندکی بعد فراموش می شود .

مجلس دوم سخت در کار قانون انحصار نمک و مالیات بر وسایل نقلیه و تعرفه مخابرات و قبول و نکول بروات تجاری و قانون حمل اسلحه بود که ناگهان شاه شورید و رسید کار لیاخوف و مجلس و باغشاه و ... شد آنچه شد و نباید می شد ، پایان کار اما این نبود و چندی بعد همین پادشاه تبعید شد و تلاش همسرش ملکه جهان در نجف هم نتوانست او را باز گرداند و آن زمان بود که دوباره قصد بازگشت کرد و لشکر کشید و باز هم چیزی عایدش نشد و همان مستمری ماهانه اش هم قطع شد و احتمالا شاه نگون بخت در دل می گفت کاش همان گونه که وعده کرده بود قلما یدا قدما سرا و جهرا حامی اساس مشروطیت می ماند که نماند و این شد اولین گوشمالی تاریخ برای آنکه مجلس نمی خواست و گوشمال بعدی تاریخ نصیب رضا شاه شد و بعدترش محمد رضا شاه که آن دو هم مجلس نمی خواستند پس فرمایشی اش کردند چه آنکه رضاخان مجلس را آنجا فقط آنجا خواست که رای به انقراض قاجاریه بدهد و دیگر به دردش نخورد و خدایار خان نامی پر خشونت به نزد نمایندگان فرستاد تابه تهدید و تطمیع وکیلان را از تحصن بازدارد .

این مجلس در کار تصویب قانون تجارت بود و الغای القاب و قانون سجل احوال تبدیل بروج به ماه های فارسی اما به به اجباربه بررسی پایان قاجار نشست تا رضا-فرمانده کل قوا- را سر سلسله پهلوی کند ، مجلسی بود که چندان باج نمی داد و زمانی موتمن الملک رییسش ، رضا خان را از کار خشونتش در مجلس ترساند که " تو رسمیت نداری ، الان تکلیف تو را معلوم می کنم که تو از کجا رییس دولت شده ای " تا رضا خان دست و پایش را جمع کند و عذر خواهی کند و زمانی هم مصدق که می خواست نمایندگان را به مجلس بکشاند تا از قانون اساسی دفاع کنند می گفت که " آقا به توپچی و سرباز ده سال مواجب می دهند که یکروز شلیک کند ، اگر نکرد انجام وظیفه نکرده است ، به وکیل هم مواجب می دهند که یکروز به کار مملکت بخورد و از قانون دفاع کند ، اگر روزی بخواهند قانون را نقض کنند وکیلی که از دفاع خودداری کند در حکم همان توپچی است که انجام وظیفه نکرده است ." و عاقبت مجلس که کسی را جز رضا خان برای تامین امنیت نمی شناخت اعلام آغاز پهلوی کرد و چندتایی هم آنقدر تند رفتند که نشانش همان سیلی بهرامی به گوش مدرس به تحریک تدین شد ، سیلی ای که هم پایان قاجاریه شد و هم پایان جمهوریت !

از آن پس، مجلس ششم تا هفت مجلس بعد چنان فرمایشی شد که انگار اصلا نبود ، آنچنان که در همان مجلس ها نماینده ای طی چند سال وکالت وقتی پیشخدمت مجلس به بغل دستی او آب داده بود گفته بود " عافیت باشی " و این تنها حرف او در کل سال های وکالت بود ، مدرس هم در نقد تقلب مجلس ششم که حتی یک رای هم نیاورده بود می گفت : من خودم به خودم رای داده ام که ! پس همان یک رای من چه شد و چرا خوانده نشد ؟

پس از محمد علی شاه چند سالی بعد رضاشاه هم عاقبت خفه کردن صدای مردم و مجلس را دید و پیش از رفتن شعر " مرده بادا پادشاه صیفی کار بادمجان فروش " را هم از زبان گویندگان رادیوی بی بی سی فارسی شنید و همراه با راننده اش صادق خان انشاء رفت تا فروغی که شش سال پیشترش زن ریش دار خطاب شده بود اینبار به التماس و قسم رضاشاه قبل از رفتن به مجلس بیاید تا به قولش در حق فرزند شاه عمل کند ، فروغی حرف هایش را گفت و آخر هم خواست تا وکلا حرف هایشان را بگذارند برای بعد و عجب آنکه همان کسانی نپذیرفتند که تا صبحش به چاکری رضاشاه مفتخر بودند ؛ علی دشتی و آقا سید یعقوب انوار که علی دشتی می خواست اجازه خروج رضاشاه را از کشور لغو کند تا به جنایاتش برسند و تکلیف جواهرات سلطنتی را هم معلوم کنند که رضا شاه با خود برده است که محتشم السلطنه دستور ختم داد و چند روز بعد محمدعلی روشن از تماشاچیان مجلس که زمانی در حبس دوران رضاشاه بود وقتی صحبت فروغی درباره اشغال ایران تمام شد که " حوائجی دارند ، می آیند و می روند ، کاری به ما ندارند " سنگی به سوی فروغی انداخت و خشمگین از نخوردن سنگ ، به سویش رفت تا خفه اش کند ، کار مجلس سیزدهم تمام شد و محمد رضاشاه پادشاه دوم پهلوی شد و فروغی به خانه رفت تا همراه حبیب یغمایی شاهنامه تصحیح کند .

مجلس چهاردهم وقتی در سال بیست و دو افتتاح می شد که بزرگترین مژده اش برای مردم رای اول مصدق بود و نوید جلوس نمایندگان حقیقی مردم و همان آغاز کار با مخالفت با اعتبارنامه آن سید جیمبو – سید ضیا – که پس از بیست سال اقامت در خارج که بیشترش به کشاورزی در فلسطین گذشته بود شروع شد و با ممانعت از قرارداد گس-گلشاییان ادامه یافت و با مخالفت با ورود مستشار و لغو اختیارات میلسپو رییس امریکایی مالیه و غائله آذربایجان پایان یافت .

اگر نبود همین مجلس چهاردهم و پانزدهم سخت می شد گفت که وضع آذربایجان چه می شد آن زمان ، چه آنکه قوام هر چه می کرد باز نیازمند مجلس بود آخرکار ؛ او که ظرافت به خرج می داد و سیاست کاری می کرد و زمان می کشت به ضرر استالین و پیشه وری و هر لحظه دستوری می داد و ساعتی بعد بی اثرش می کرد و پای قراردادی امضایی می زد و استالین را به بازی می گرفت تا ارتش سرخش را از ایران خارج کند ، از آن سو استالین هم شادمان که امتیاز نفت شمال در دست اوست غافل از اینکه قوام هرچه گفت مشروط کرده بود به تایید مجلس و مجلس هم که از فترت درآمد قوام چندتایی سخن ناگفته گفت و یکی هم اینکه موضوع ملی است و از نمایندگان خواست هیچکدام از قراردادها را تایید نکند و آخرسر هم استالین نیروهایش را از ایران برد و امتیازی هم نگرفت و آذربایجان هم خودمختار نشد واین نمی شد مگر به همت و هوش قوام و البته یکدلی مجلسی که فرمایشی نبود .

سال ها بعد محمدرضاشاه در قضیه بحرین که بهای خرید اسلحه بودو ژاندرمری خلیج فارس ، وقتی تایید رفراندوم را مشروط کرد به تصویب مجلس  ، با لبخند انگلستان روبرو بود که می دانست مجلس را شاه و دربار چیده و تایید مجلس طنز بیهوده ای بیش نیست و آخر هم بحرین جدا شد و صدایی هم از کسی برنخاست و تنها صدا از فروهر با حزب ملت ایران بود که او هم در مجلس نبود و دیگری پزشک پور در مجلس بود که او هم آنقدر تنها بود که اثر نکرد .

آن زمان که محمدرضاشاه آنقدر جان نگرفته بود که جان مجلس را بگیرد ، مجلس پر بود از صدای ملت و حسین مکی هم نطق تاریخی و طولانی خود را تا ساعتی گذشته از بامداد می گفت و متن کار شده حسیبی و مستوفی را درباره نفت که تمام کرد پیام پیرمحمد احمد آبادی - مصدق – را هم به مجلسیان داد تا مجلس سراسر شور بشود و امید .

مجلس چهاردهم و پانزدهم و شانزدهم هم چنین بود و شاید اگر رزم آرا هم با سه گلوله خلیل طهماسبی کشته نمی شد باز بعید بود می توانست روی در روی آن مجلس بایستد ، باری نشان افتخار ملی شدن صنعت نفت هم پس از پنجاه سال ماند بر سینه مجلس شانزده .

اما بعد از شاه پدر و پیش از شاه پسر- رضا شاه  محمد رضاشاه - ، یکی دیگر هم به اشتباهی هرچند استراتژیک از قدرت مجلس کاست و تا پای انحلالش رفت که او هم عاقبت خوشی ندید و او همان مصدق بود که چند سالی جهان را به لرزه آورده بود و بعد از کودتا سه سالی در زندان ماند و ده سال آخر را در انزوای احمدآباد مدرسه ای ساخت و درمانگاهی و گاهی عرض جواب می نوشت درحاشیه "ماموریت برای وطنم "  که شاه نوشته بود .

کودتا که شد ماند غرامت نفت انگلستان و هر مجلس بعد از آن که آمد صدایی از مردم نداشت و در فکر خسارت شرکت نفت انگلیس بود و بالاخره تصویب شد 143 میلیون لیره ناقابل برابر با 400 میلیون دلار به انگلیس پرداخت شود و همان طرح نفتی پیش از کودتا با نام مستعار کنسرسیوم عینا اجرا شد که همچنان با مجلسی خالی از صدای ملت ، کماکان ببرند از کیسه ملت و جایزه مخالفان و دشمنان جبهه ملی و وکیلان درباری هم در مجلس بعد شد نمایندگی سنا تا جمال امامی و سید علی بهبهانی و حسن اکبر و سید حسن امامی و جواد بوشهری و ... از این به بعد قبل از نامشان لقب سناتور قرار بگیرد .

همین مجلس نوزدهم بود که قانون " از کجا آورده ای " در آن تصویب شد و این قانون به اینجا ختم شد که مردم نامش را بگذارند بر ایستگاه اتوبوسی کنار ساختمان بزرگ سرلشکر حاجعلی کیا فرمانده مهندسی ارتش که گویا از راه مقاطعه کاری های مشکوک ساخته بود .

قانون اساسی در سال های مجلس فرمایشی بارها تغییر کرد ، زمانی رضاشاه بر سر ازدواج محمد رضا و فوزیه خواهر ملک فاروق پادشاه مصر مجلس را واداشت تفسیری مطلوب  از ترکیب مادر ایرانی الاصل برای ولایتعهدی نوه اش بدهد و زمانی هم بر سر سن قانونی ولیعهد و انتخاب شهبانو نائب السلطنه عوض شد و عده ای سن را هجده می گفتند و عده ای نوزده و عده ای بیست و دو و بیست و پنج و عاقبت بیست  سال تصویب شد و کسی حتی کلامی از شرط لیاقت نگفت تا یک روز مجلس به این کار صرف شود به همین کار  و مجلسیان هم خوشحال که چنین تغییراتی در عصر آنها و در سایه همایونی رخ می دهد ؛ مجلسی که عبدالله ریاضی ، رییسش ، به این مباهات می کرد که تنها منویات ملوکانه را برآورده می کند ، منویاتی که یکی یافتن لقب برای پادشاه بود و " علم " کلی ادیب و ادبیاتی را مامور کرده بود به این کار و از این میان پیشنهاد رضا زاده شفق بر دل شاه نشست و لقب آریامهر انتخاب شد و آن هنگام که برای تصویب در مجلس خوانده می شد رضا علوی نماینده دانشگاهیان در کنگره آزاد مردان و آزاد زنان مخالفت کرد تا مجلس را دل ترک کند و آنگاه که گفت " مگر در شاه دوستی ما شک بوده که لقب آریامهر انتخاب شده ؟ آریامهر نور سرزمین آریاست و من پیشنهاد می کنم لقب جهان مهر انتخاب شود" عبدالله ریاضی نفس راحتی کشید و گفت این لقب پیش از این به تصویب دربار رسیده و نیازی به بحث اضافی ندارد !

تا انقلاب بیست و چهار مجلس آمد و رفت و محمدرضاشاه آنقدر زنده ماند تا بفهمد این مجلس واقعی مردم است که در راس امور است و هم ببیند سرنوشتش با آن پادشاه که مجلس را نمی خواست و توپ بست و آن یکی که فرمایشی اش کرد یکی است ؛ عاقبت ناخوش پادشاهانی که در خواب خوش رفتند که گفته اند :

" وقتی محمدبن طاهر حاکم خراسان در کاخ نیشابور خفته بود ، یکی از دوستداران او از را رسید و به دربان گفت با امیر کار دارم و کار فوری است . باید حضورا صحبت کنم ، دربان اجازه نداد و گفت فعلا امیر خواب است و نمی شود او را بیدار کرد ، آن شخص از در بیرون که می رفت سوار بر اسبش می شد و گفت : من رفتم ولی کسی می آید که امیر را از خواب بیدار کند ؛ احمدبن فضل راست می گفت که آمده بود خبر بدهد یعقوب لیث به پشت دروازه نیشابور رسیده اند و یعقوب چه زود شهر را گرفت

تاريخ همچنان مي رود



نه آن جوان دستفروش ليسانسه تونسي كه پس از مصادره بساط ميوه فروشي اش دست به خودسوزي زد و نه مردم تونس كه آرام آرام به جمعيت معترضان اضافه شدند تا حكومت بن علي سرنگون شود و نه مردم الجزاير كه پس از مردم تونس اعتراض كردند و نه مردم ميدان لولو و نه مردم ميدان التحرير احتمالاهيچ كدام در اين فكر نبودند كه نظم نوين جهاني چيست، اما آن زمان كه «كندي» نظم نوين جهاني را بر سر زبان ها مي انداخت، بي شك مي دانست كه چه در سرش مي گذرد و حدس مي زد كه اين كلمه دير يا زود چه غوغايي در جهان برپا خواهد كرد و تلاش مائو ها و بن علي ها و قذافي ها در به هم زدن اين دو اين دو كلمه و به حقيقت نپيوستن آن هيچ فايده اي نخواهد داشت؛ چه آنكه خود مائو در سال 1969 اعتراف كرد كه «ما اكنون منزوي هستيم و كسي خواهان ارتباط با ما نيست.» دو كلمه مائو با عنوان «خشن باش» كه زماني موتور حركت انقلاب فرهنگي چيني هاي آن دوران بود، هم در جايي چون ميدان (تيان – آن – من) به جنايت بدل مي شود تا مائو افراط گرايان چپ گرا را مقصر اصلي اين جريان بداند. مائو حتي زماني به جرالد فورد اعتراف مي كند «ما فقط قادر به شليك توپ هاي خالي و مقداري فحش و ناسزا هستيم»، اعترافي كه زماني گوش كسينجر هم با آن آشنا مي شود كه «چين هيچ جايي در بين قدرت هاي برتر ندارد؛ ما عقب افتاديم؛ ما آخر هستيم.» اعتراف هاي پي درپي مائو اثري در به جا گذاشتن نام نيكي از او نمي كند تا تاريخ لكه اي از نامش پاك كند كه البته ممكن نبود.
حتي كاسترو مائو را يك تكه كثافت خواند و به چين نرفت و شايد چريك هاي راه درخشان پرو (1980) كه چهار سال پس از مرگ مائو تازه او را كشف كرده بودند، آخرين جنبشي بود كه به الگوي كسي چون مائو تشكيل مي شد.
 مائو حتي خواست با موبوتو ديدار كند و به زيير رفت و صراحتا اعلام كرد «من شكست خورده ام.» تا پس از آن به موبوتو بگويد: واقعا خودتي؟ من چقدر هزينه كردم تا تو شكست بخوري و سرنگون شوي، حتي مي خواستم ترا بكشم.»
تلاش مائو براي آنكه مائوييسم را به جاي كمونيسم بنشاند، سرانجام بي نتيجه ماند تا او سال هاي آخر عمرش را با بيماري لوگريگ بگذراند، آن گونه كه عصب هاي حركتي بدنش يكي پس از ديگري از كار افتادند و اين مسير آخر زندگي مائو بود، مسيري كه ديكتاتورها از بيماري خود با خبر نمي شوند يا ديگران را از ترس با خبر نمي كنند.
نظم نوين جهاني با فرو ريختن ديوار برلين ادامه يافت، كندي با گفتن اين جمله كه من برليني هستم، آن هم به زبان آلماني قدرت آمريكا را به رخ مي كشيد و از آن سو يكي يكي ديكتاتورها سرنگون مي شدند تا نظم نوين جهاني بفهماند دنيا ديگر جايي براي ديكتاتورها ندارد.
سوموزاي در نيكاراگوئه، ماركوس در فيليپين، موبوتو در زيير، سالازار در پرتغال و فرانكو در اسپانيا يكي پس از ديگري سرنگون شدند، در اروپاي شرقي هم اوضاع چندان مناسب حال ديكتاتورها نبود، چائوشسكو كه موج اعتراضات كشورش را رها كرده بود تا به دعوت علي اكبر ولايتي به ايران بيايد، يك روز پس از بازگشتش به روماني سرنگون مي شود و در عرض چند ساعت پس از دستگيري اش به همراه زنش تير باران مي شود تا وزير امور خارجه ايران هم به مجلس كشيده مي شود، روزي كه براي دولت هاشمي رفسنجاني هم به گفته خودش به سختي گذشت.
همسر ماركوس در فيليپين بسيار تلاش كرد تا لكه ننگ سال هاي قدرت طلبي ماركوس را از دامان تاريخ پاك كند، آن گونه كه سال ها ثروت ديكتاتور فيليپين را در راه خيريه صرف كرد اما همچنان نام ماركوس در تاريخ جاي خود را حفظ كرد و اندكي جاي مناسب تر از ديگر ديكتاتورها نيافت.
ديگر دنياي دو قطبي جنگ سرد نبود آن گونه كه اخبار مسكو به بيرون درز نكند و كسي نداند جواني در روسيه در دهه 70 ميلادي در مينسك به جرم گيتار نواختن اعدام مي شود، دنيا ديگر بر نمي تافت كه مخالفان در زندان استالين باشند و يكي يكي عليه خود اعتراف كنند و از دادگاه فرمايشي كه حكم از پيش معلوم بود، اعدام خود را تقاضا كنند و كسي نداند در دنيا چه مي گذرد.   «حبيب بورقيبا» پدر استقلال تونس زماني گفته بود: «ما در شرق ناشنوايي را بيشتر دوست مي داريم و بيشتر مي پسنديم صداي تحولات جهان را نشنويم؛ چرا كه شنيدن ها به دنبال خود اعمالي را طلب مي كند كه برايمان سخت و جانفرساست.»
 گوشه هاي خون چكان آفريقا و آمريكاي لاتين و جنوبي و افغانستان پر از صداي موشك و عراق پر گلوله هم البته چيزي از نظم نوين جهاني نمي دانستند و احتمالاحتي نظريه هاي گسل تمدن ها را نخوانده بودند يا به دنبال آن نبودند اما چيزي كه حقيقت داشت، اين بود كه خانه هاي مردم شان در منطقه ناامن آوردگاه نظم نوين جهاني بود تا نيوتن گينگريچ سياستمدار جنجالي و نه بسيار محبوب كنگره آمريكا اعتراض كند كه هر كدام از 44 موشكي كه به دستور رييس جمهوري آمريكا بر سر عراق فرو مي ريزد، 5/1 ميليون دلار از جيب ماليات دهندگان آمريكا هزينه دارد و اين در حالي است كه ترميم هر يك از خرابي ها براي صدام بيش از 60 هزار دلار خرج بر نمي دارد اما اين نظم و به دست آوردن آن به هر روش چيزي نبود كه اعتراض گينگريچ هم بتواند جلوي آن را بگيرد.
صدام زنده ماند تا به چشم خود ببيند كه نظم جهاني با هيچ ديكتاتوري شوخي ندارد و مخفي شدن در زير زمين هاي وسيع كاخ هايش و گزارش هاي پوچ 10، 12 هزار صفحه اي اش در توضيح سلاح هاي كشتار جمعي عراق كه محتواي آن از گزارش 11 صفحه اي سازمان سيا كه وضعيت سلاح هاي عراق را شرح مي داد، كمتر بود، كمكي به او نكرد تا در نهايت سردار قادسيه را با خفت از زير زميني تنگ و پر از گرد و خاك بيرون بكشند تا اين گونه اعدام ديكتاتور بعدي هم معناي نظم نوين جهاني را تكميل تر كند.
اما عقب تر از صدام، فرانسه و هلند و بلژيك و ايتاليا و … درمي يافتند كه اكنون زمان ماندن و ديكتاتوري غيرمستقيم در كشورهاي ديگر نيست و هر كدام چه به سختي و آساني دست از مستعمره هايشان كشيدند.
الجزاير و ويتنام پرخون و دشوار و غم انگيز از فرانسه جدا مي شوند و البته هلندي ها هم به آساني قصد ترك كردن اندونزي را نداشتند و بلژيك آرام و رفاه طلب هم زماني كه به چالشي خون ريز با لومومبا كه در همان بلژيك تحصيل مي كرد، بر مي خورد كنگو را رها مي كند، ايتاليا هم اگر در جنگ شكست نمي خورد، اتيوپي به راحتي به استقلال نمي رسيد تا پس از آن موسوليني ديكتاتور ديگر و بزرگ ترين متحد آلمان در آييني بدون افتخار در حالي كه در لباس ارتش آمريكا در يك كاميون مخفي شده بود تا از ايتاليا بگريزد به دست چريك ها گرفتار مي شود و در جا تيرباران مي شود تا جنازه او و معشوقه اش كلارا پتاچي روز بعد در ميلان به دار آويخته شود.
فرو ريختن ديوار برلين و فرو پاشي دومينووار حكومت هاي كمونيستي شرق اروپا و اتحاد دو آلمان پس از هيتلر آن دو حرف را همچنان تكميل مي كرد.
هيتلر نيز دو روز پيش از خودكشي بعد از 13 سال زندگي عاشقانه با «اوا براون» رسما با او ازدواج مي كند تا نام خود را به وي ببخشد، اوا با كپسول زهر و هيتلر، آن بچه يتيم اتريشي كه سال ها بعد عقاب برچسگادن بود، با گلوله اي در مغزش به زندگي خودش خاتمه مي دهد و دستور مي دهد جسدش سوزانده شود تا به دست روباه – دشمن- نيفتد و اين احتمالاآخرين لذت يك ديكتاتور مي توانست باشد كه بيشتر سال هاي عمرش را در مقابله با دنياي آرام گذرانده بود. دنيا همچنان به پيش مي رود تا بياموزد به جهانيان كه از اين نسل ديكتاتورها تنها چند نفري مانده اند؛ از آن سو كاسترو كه همچنان كوبا را بر تن نحيف و لرزان خود پيش برد تا آن زمان كه نفسش بريد و كشورش را روي پيكر خسته تر برادرش رائول افكند اما همچنان حاضر نيست از سر راه نظم نوين جهاني كنار برود و هيچ گاه هم نتوانست اعتراف كند كه با كمك هاي چاوز در ونزوئلاسر پا مانده است اگرنه كه شيوه او و تكروي اش راهي به نظم جهاني نداشت و بيشتر مديون چاوز ماند، چاوزي كه خود يكي ديگر از بر هم زنندگان نظم نوين است كسي كه مخالفانش در داخل و خارج كم نيستند، در داخل دانشجوياني هستند كه آنها را «لوس چوموس» يا «بچه ها» لقب مي دهند. چاوز «گوايا براي» قرمز مي پوشد و در برنامه الو پرزيدنت حضور مي يابد تا رفتار پوپوليستي يك ديكتاتور به تمام معنا شود، در سخنراني سازمان ملل متحد هم ناگاه مي گويد كه بوي سولفور مي آيد و آن تعفن را به بوش نسبت مي دهد كه روز گذشته اش در آنجا سخنراني كرده است، چاوز حتي آنقدر در سخن وزير اسپانيا مي پرد كه خوان كارلوس شاه اسپانيا به او مي گويد «تو چرا خفه نمي شوي؟» حرفي كه پس از دانلود از يوتيوب در خود اسپانيا به عنوان زنگ موبايل بيش از نيم ميليون نفر تبديل مي شود. نسل آخر اين ديكتاتورها قذافي بود در كشوري ناشناخته در آفريقا كه مدتي مستعمره ايتاليا بود و پس از جنگ جهاني دوم مدت ها زير فرمان بريتانيا بود تا سال 1959 كه به استقلال مي رسد، قذافي ابتدا داعيه اتحاد عرب را داشت و سپس پا را فراتر نهاد و داعيه رهبري عرب را كرد، از آنجا بود كه سر رشته بسياري از ترورها به ليبي ختم شد و بيشتر چشم ها به اين افسر جوان دوخته شد، قذافي به تقليد از از كتاب قرمز مائو، كتاب سبزي را براي اداره ملت و كشورش نوشت غافل از آنكه كتاب قرمز به خود مائو هم وفا نكرده بود.
چشم اسفنديار حكومت هاي شبيه به ليبي حقوق بشر بود و بر هم زدن آرامش دنيا تا آنجا كه ريگان، قذافي را سگ هار و سگ ديوانه خاورميانه خطاب مي كرد، قذافي در داخل از محبوبيتش هزينه كرد و در خارج از كيسه اقتصاد خرج كرد تا اين گونه همه چيزش را به داو بگذارد.
هرچند ساركوزي در جهت منافع كشورش (همان سياستي كه زماني كسينجر در پيش گرفت) قذافي را در اليزه پذيرفت و از سوي ديگر كاندوليزا رايس به ديدار او رفت تا قذافي ادعا كند كه ريشه هاي آفريقايي اين سياه پوست را مي شناسد و او را به اسم كوچك (ليزي) صدا كرد تا ادعا كند كه با دنيا رابطه صميمانه دارد اما در نهايت اين ادعاها هم نتوانست سدي باشد در برابر نظم نوين جهاني تا كار او در نهايت به فرار به الجزاير و گوشه هاي نامعلوم ديگر بكشد و از فاصله كشورش را در دست شوراي انتقالي ببيند و بعد هم سرنوشتش به پل کنار خیابان پیوند بخورد و امان این را هم نیابد تا فرصتی بخواهد حتی برای ابراز ندامت  و اين احتمالاشبيه به همان سرنوشتي است كه چند ماه پيش از اين مصر و حسني مبارك به چشم ديدند، سرنوشت مردي كه از شرم الشيخ به دادگاهي در قاهره آورده شد تا ناباورانه در قفسي باشد و راهي جز آن نداشته باشد كه چهره اي مظلوم و بيمار از خود نشان دهد يا دادگاه را صالح نداند؛ ادعايي كه هر ديكتاتوري پس از گرفتاري احتمالابه زبان مي آورد و البته درماني بر دردشان نمي شود.
چه پيش از آنكه كندي از نظم نوين جهاني سخن بگويد و چه بعد از آن، جهان در مسيري به حركت مي شتافت كه درمي يافت راهي جز تغيير ندارد و تاريخ نيز آگاه مان كرد كه نه در جايي چون آلبانی ، جايي براي احمد زوغو وجود دارد و نه در جايي چون تونس جايي براي بن علي مانده است.
 تاريخ همچنان مي رود و جا را براي كساني چون (آن – سان – سوچي) فراخ مي كند و از آن سو درهايش را آهسته آهسته به روي قذافي ها و علي عبدالله صالح ها می بندد .
 تاريخ همچنان مي رود و با ما به جهان مي نگرد. 

----

پی نوشت :

معمولا عادت داشتم مطالبی رو که تو روزنامه های مختلف می نویسم تو وبلاگ هم بگذارم ، چون مدتی این وبلاگ تعطیل بود ( تقریبا 3 سال ) ، سعی کردم مطالبی رو که تو این مدت هم نوشتم یه جوری اینجا جا بدم!!

( آش کشک خاله شده !!)

این مطلب رو واسه روزنامه شرق نوشته بودم با این لینک :

http://www.magiran.com/npview.asp?ID=2359256

یا

http://sharghnewspaper.ir/Page/Paper/90/06/27/7